تبلیغات
شهید مطهر - ذات و صفات پروردگار در نهج البلاغه
ذات و صفات پروردگار در نهج البلاغه
ذات حق
آیا در نهج البلاغه درباره ذات حق و اینكه او چیست و چه تعریفى مى توان برایش ذكر كرد بحثى شده است ؟ بلى بحث شده است , زیاد هم بحث شده است , ولى همه در اطراف یك نكته دور مى زند و آن اینكه ذات حق وجود بى حد و نهایت , و هستى مطلق است و ( ماهیت ) ندارد , او ذاتى است محدودیت ناپذیر و بى مرز , هر موجودى از موجودات حد و مرز و نهایتى دارد , خواه آن موجود متحرك باشد و یا ساكن , موجود متحرك نیز دائما مرزها را عوض مى كند , ولى ذات حق حد و مرزى ندارد , و ماهیت كه او را در نوع خاصى محدود كند و وجود محدودى را به او اختصاص دهد در او راه ندارد , هیچ زاویه اى از زوایاى وجود از او خالى نیست , هیچ فقدانى در او راه ندارد , تنها فقدانى كه در او راه دارد , فقدان فقدان است و تنها سلبى كه درباره او صادق است سلب سلب است و تنها نفى و نیستى كه وصف او واقع مى شود نفى هر نقص و نیستى از قبیل مخلوقیت و معلولیت و محدودیت و كثرت و تجزى و نیازمندى است , و بالاخره تنها مرزى كه او در آن مرز پا نمى گذارد مرز نیستى است , او با همه چیز است ولى در هیچ چیز نیست و هیچ چیز هم با او نیست , داخل در هیچ چیز نیست ولى از هیچ چیز هم بیرون نیست . او از هر گونه كیفیت و چگونگى و از هر گونه تشبیه و تمثیل منزه است . زیرا همه اینها اوصاف یك موجود محدود و متعین و ماهیت دار است :

مع كل شى ء لا بمقارنه و غیر كل شیى ء لا بمزایله (خطبه 1) او با همه چیز هست ولى نه باین نحو كه جفت و قرین چیزى واقع شود و در نتیجه آن چیز نیز قرین و همدوش او باشد , و مغایر با همه چیز است و عین اشیاء نیست ولى نه به این وجه كه از اشیاء جدا باشد و وجودات اشیاء مرزى براى ذات او محسوب شود .

(( لیس فى الاشیاء بوالج و لا عنها بخارج )) (خطبه 184) . او در اشیاء حلول نكرده است , زیرا حلول مستلزم محدودیت شى ء حلول كننده و گنجایش پذیرى او است , در عین حال از هیچ چیز هم بیرون نیست زیرا بیرون بودن نیز خود مستلزم نوعى محدودیت است .

(( بان من الاشیاء بالقهر لها و القدره علیها و بانت الاشیاء منه بالخضوع )) (خطبه 150) . مغایرت و جدائى او از اشیاء به این است كه او قاهر و قادر و مسلط بر آنها است , و البته هرگز قاهر عین مقهور و قادر عین مقدور و مسلط عین مسخر نیست و مغایرت و جدائى اشیاء از او به این نحو است كه خاضع و مسخر پیشگاه كبریائى او مى باشند و هرگز آنكه در ذات خود خاضع و مسخر است ( عین خضوع و اطاعت است ) با آنكه در ذات خود بى نیاز است یكى نیست . جدائى و مغایرت حق با اشیاء به این نحو نیست كه حد و مرزى آنها را از هم جدا كند بلكه به ربوبیت و مربوبیت . كمال و نقص , و قوت و صعف است . در كلمات على (ع) از اینگونه سخن بسیار مى توان یافت . همه مسائل دیگر كه بعدا ذكر خواهد شد بر اساس این اصل است كه ذات حق وجود مطلق و بى نهایت است و هیچ نوع حد و ماهیت و چگونگى درباره او صادق نیست .

وحدت حق , وحدت عددى نیست
یكى دیگر از مسائل توحیدى (( نهج البلاغه )) اینست كه وحدت ذات اقدس احدیت , وحدت عددى نیست . نوعى دیگر از وحدت است . وحدت عددى یعنى وحدت چیزى كه فرض تكرار وجود در او ممكن است . هرگاه ماهیتى از ماهیات و طبیعتى از طبایع را در نظر بگیریم كه وجود یافته است عقلا فرض اینكه آن ماهیت فرد دیگر پیدا كند و بار دیگر وجود یابد ممكن است . در اینگونه موارد وحدت افراد آن ماهیت , وحدت عددى است این وحدت در مقابل اثنینیت و كثرت است , یكى است یعنى دو تا نیست و قهرا این نوع از وحدت با صفت كمى ( قلت ) متصف مى شود , یعنى آن یك فرد نسبت به نقطه مقابلش كه دو یا چند فرد است كم است . ولى اگر وجود چیزى به نحوى باشد كه فرض تكرار در او ممكن نیست ( نمى گوئیم وجود فرد دیگر محال است بلكه مى گوئیم فرض تكرار و فرض فرد دیگر غیر آن فرد ممكن نیست ) زیرا بى حد و بى نهایت است و هر چه را مثل او و دوم او فرض كنیم یا خود اوست و یا چیزى هست كه ثانى و دوم او نیست , در اینگونه موارد وحدت عددى نیست , یعنى این وحدت در مقابل اثنینیت و كثرت نیست و معنى اینكه یكى است این نیست كه دو تا نیست بلكه اینست كه دوم براى او فرض نمى شود .

این مطلب را با یك تمثیل مى توان روشن كرد : مى دانیم كه دانشمندان جهان درباره تناهى یا عدم تناهى ابعاد عالم اختلاف نظر دارند , بعضى مدعى لاتناهى ابعاد جهانند و مى گویند عالم اجسام را حد و نهایتى نیست , بعضى دیگر معتقدند كه ابعاد جهان محدود است و از هر طرف كه برویم بالاخره به جائى خواهیم رسید كه پس از آن جائى نیست مساله دیگرى نیز محل بحث است و آن اینكه آیا جهان جسمانى منحصر است به جهانى كه ما در آن زندگى مى كنیم و یا یك و یا چند جهان دیگر نیز وجود دارد ؟

بدیهى است كه فرض جهان جسمانى دیگر غیر از جهان ما فرع بر اینست كه جهان جسمانى ما محدود و متناهى باشد . . تنها در این صورت است كه مى توان فرض كرد مثلا دو جهان جسمانى و هر كدام محدود به ابعادى معین وجود داشته باشد . اما اگر فرض كنیم جهان جسمانى ما نامحدود است فرض جهانى دیگر غیر ممكن است زیرا هر چه را جهانى دیگر فرض كنیم خود همین جهان و یا جزئى از این جهان خواهد بود . فرض وجودى دیگر مانند وجود ذات احدیت با توجه به اینكه ذات حق وجود محض و انیت صرف و واقعیت مطلقه است نظیر فرض جهان جسمانى دیگر در كنار جهان جسمانى غیر متناهى است یعنى فرضى غیر ممكن است . در نهج البلاغه مكرر در این باره بحث شده است كه وحدت ذات حق وحدت عددى نیست و او با یكى بودن عددى توصیف نمى شود و تحت عدد در آمدن ذات حق ملازم است با محدودیت او .

الاحد لا بتاویل عدد (1) او یك است ولى نه یك عددى . لا یشمل بحد و لا یحسب بعد (2) هیچ حد و اندازه اى او را در بر نمى گیرد و با شمارش به حساب نمى آید . من اشار الیه فقد حده و من حده فقد عده (3) هر كس بدو اشاره كند او را محدود ساخته است و هر كس او را محدود سازد او را تحت شمارش درآورده است . من وصفه فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد ابطل ازله (4) هر كس او را با صفتى ( زائد بر ذات ) توصیف كند او را محدود ساخته است و هر كس او را محدود سازد او را شماره كرده است و هر كه او را شماره كند ازلیت و تقدم او را بر همه چیز از بین برده است . كل مسمى بالوحده غیره قلیل (5) هر چیزى كه با وحدت نامبرده شود كم است جز او كه با اینكه واحد است به كمى و قلت موصوف نمى شود .

چقدر زیبا و عمیق و پر معنى است این جمله . این جمله مى گوید هر چه جز ذات حق اگر واحد است كم هم هست . یعنى چیزى است كه فرض فرد دیگر مثل او ممكن است , پس خود او وجود محدودى است و با اضافه شدن فرد دیگر بیشتر مى شود . و اما ذات حق با اینكه واحد است به كمى و قلت موصوف نمى شود زیرا وحدت او همان عظمت و شدت و لانهائى وجود و عدم تصور ثانى و مثل و مانند براى اوست .

این مساله كه وحدت حق وحدت عددى نیست , از اندیشه هاى بكر و بسیار عالى اسلامى است , در هیچ مكتب فكرى دیگر سابقه ندارد , خود فلاسفه اسلامى تدریجا بر اثر تدبر در متون اصیل اسلامى بالخصوص كلمات على علیه السلام به عمق این اندیشه پى بردند و آنرا رسما در فلسفه الهى وارد كردند . در كلمات قدماء از حكماء اسلامى از قبیل فارابى و بوعلى اثرى از این اندیشه لطیف دیده نمى شود , حكماء متاخر كه این اندیشه را وارد فلسفه خود كردند نام این نوع وحدت را (( وحدت حقه حقیقیه )) اصطلاح كردند .

اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت حق
از جمله بحثهاى نهج البلاغه بحثهائى است درباره اینكه خداوند هم اول است و هم آخر , هم ظاهر است و هم باطن , البته این بحث مانند سایر مباحث مقتبس از قرآن مجید است و فعلا ما در مقام استناد به قرآن مجید نیستیم . خداوند اول است نه اولیت زمانى تا با آخریت او مغایر باشد , و ظاهر است نه بمعنى اینكه محسوس به حواس است تا با باطن بودن او دو معنى و دو جهت مختلف باشد اولیت او عین آخریت , و ظاهریت او عین باطنیت او است .

الحمد الله الذى لم یسبق له حال حالا فیكون اولا قبل ان یكون آخرا و یكون ظاهرا قبل ان یكون باطنا ... و كل ظاهر غیره غیر باطن و كل باطن غیره غیر ظاهر (خطبه 63) .

سپاس خدایرا كه هیچ حال و صفتى از او بر حال و صفتى دیگر تقدم ندارد تا اولیت او مقدم بر آخریتش , و ظاهریت او مقدم بر باطنیتش بوده باشد . . هر پیدائى جز او فقط پیداست و دیگر پنهان نیست و هر پنهانى جز او فقط پنهان است و دیگر پیدا نیست او است كه در عین اینكه پیدا است پنهان است و در عین اینكه پنهان است پیدا است .
 
لا تصحبه الاوقات و لا ترفده الادوات , سبق الاوقات كونه و العدم وجوده و الابتداء ازله (خطبه 184) .

زمانها او را همراهى نمى كنند ( در مرتبه ذات او زمان وجود ندارد ) و اسباب و ابزارها او را كمك نمى كنند . هستى او بر زمانها , و وجود او بر نیستى , و ازلیت او بر هر آغازى تقدم دارد .

تقدم ذات حق بر زمان و بر هر نیستى و بر هر آغاز و ابتدائى یكى از لطیفترین اندیشه هاى حكمت الهى است و معنى ازلیت حق فقط این نیست كه او همیشه بوده است . شك نیست كه همیشه بوده است , اما همیشه بودن یعنى زمانى نبوده كه او نبوده است . ازلیت حق فوق همیشه بودن است , زیرا (( همیشه بودن )) مستلزم فرض زمان است , ذات حق علاوه بر اینكه با همه زمانها بوده است بر همه چیز , حتى بر زمان تقدم دارد و این است معنى (( ازلیت )) او . از اینجا معلوم مى شود كه تقدم او نوعى دیگر غیر از تقدم زمانى است .

الحمد لله الدال على وجوده بخلقه و بمحدث خلقه على ازلیته و باشتباههم على ان لا شبیه له لا تستلمه المشاعر و لا تحجبه السواتر (خطبه 150) . سپاس خدایرا كه آفرینش دلیل بر هستى او و حدوث مخلوقاتش دلیل بر ازلیت او و مانند داشتن مخلوقاتش دلیل بر بیمانندى او است . از حواس پنهان است و دست حواس به دامن كبریائیش نمى رسد , و در عین حال هویداست و هیچ چیزى نمى تواند مانع و حاجب و پرده وجودش شود . یعنى او هم پیداست و هم پنهان است , او در ذات خود پیدا است , اما از حواس انسان پنهان است , پنهانى او از حواس انسان از ناحیه محدودیت حواس است نه از ناحیه ذات او .

در جاى خود ثابت شده است كه وجود مساوى با ظهور است , و هر چه وجود كاملتر و قویتر باشد ظاهرتر است و بر عكس هر چه ضعیفتر و با عدم مخلوطتر باشد , از خود و از غیر پنهانتر است . براى هر چیز دو نوع وجود است : (( وجود فى نفسه )) و (( وجود براى ما )) . وجود هر چیزى براى ما وابسته است به ساختمان قواى ادراكى ما و به شرائط خاصى كه باید باشد , و از اینرو ظهور نیز بر دو قسم است : ظهور فى نفسه و ظهور براى ما .

حواس ما به حكم محدودیتى كه دارد فقط قادر است موجودات مقید و محدود و داراى مثل و ضد را در خود منعكس كند , حواس ما از آنجهت رنگها و شكلها و آوازها و غیر اینها را درك مى كنند كه به مكان و زمان محدود مى شوند , در یك جا هستند و در جائى دیگر نیستند , در یك زمان هستند و در زمانى دیگر نیستند , مثلا اگر روشنى همیشه و همه جا بطور یكنواخت مى بود قابل احساس نبود , اگر یك آواز بطور مداوم و یك نواخت شنیده شود هرگز شنیده نمى شود . ذات حق كه صرف الوجود و فعلیت محض است و هیچ مكان و زمان او را محدود نمى كند نسبت به حواس ما باطن است اما او در ذات خود عین ظهور است و همان كمال ظهورش كه ناشى از كمال وجودش است سبب خفاى او از حواس ما است , جهت ظهور و جهت بطون در ذات او یكى است , او از آنجهت پنهان است كه در نهایت پیدائى است , او از شدت ظهور در خفاست .

یا من هواختفى لفرط نوره
الظاهر الباطن فى ظهوره

حجاب روى تو هم روى تو است در همه حال
نهان زچشم جهانى زبس كه پیدایى



پی نوشت:
سیرى درنهج البلاغه ( صفحه : 58-67)

1 - خطبه 150 .
2 - خطبه 184 .
3 - خطبه 1 .
4 - خطبه 150 .
5 - خطبه 63 .