تبلیغات
شهید مطهر - تفاوت وابستگى انسان به خدا با وابستگى انسان به دنیا
تفاوت وابستگى انسان به خدا با وابستگى انسان به دنیا
وابستگیها و آزادگیها
بحث درباره (( دنیا پرستى )) در نهج البلاغه به درازا كشید , مطلبى باقى مانده كه نتوان از آن گذشت و به علاوه قبلا به صورت سؤال طرح كرده ایم و بدان پاسخ نگفته ایم . آن مطلب اینست كه اگر تعلق و وابستگى روحى به چیزى , نوعى بیمارى و موجب محو ارزشهاى انسانى است و عامل ركود و توقف و انجماد به شمار مى رود , چه فرقى مى كند كه آن چیز ماده باشد یا معنى , دنیا باشد یا عقبى , و بالاخره خدا باشد یا خرما ! اگر نظر اسلام در جلوگیرى از تعلق به دنیا و مادیات , حفظ اصالت شخصیت انسانى و رهائى از اسارت بوده و مى خواسته انسان در نقطه اى متوقف و منجمد نگردد , مى بایست به (( آزادى مطلق )) دعوت كند و هر قید و تعلق را (( كفر )) تلقى كند . آنچنانكه در برخى از مكتبهاى فلسفى جدید كه آزادى را ركن اساسى شخصیت انسانى مى دانند چنین مى بینیم .

در این مكتبها شخصیت انسانى انسان را مساوى مى- دانند با تمرد و عصیان و آزادى از هر چه رنگ تعلق پذیرد بلا استثناء و هر تقید و انقیاد و تسلیمى را بر ضد شخصیت واقعى انسان و موجب بیگانه شدن او با (( خود )) واقعیش مى شمارند , مى گویند انسان آنگاه انسان واقعى است و به آن اندازه از واقعیت انسان بهره مند است كه فاقد تمكین و تسلیم باشد . خاصیت شیفتگى و تعلق به چیزى این است كه توجه انسان را به خود معطوف مى سازد و آگاهى او را از خودش سلب مى سازد و او را از خود مى فراموشاند و در نتیجه این موجود آگاه آزاد كه نامش انسان است و شخصیتش در این دو كلمه خلاصه مى شود به صورت موجودى ناخودآگاه و اسیر در مى آید . بر اثر فراموش كردن خود ارزشهاى انسانى را از یاد مى برد و در اسارت و وابستگى از حركت و تعالى باز مى ماند و در نقطه اى راكد مى شود .

اگر فلسفه مبارزه اسلام با دنیا پرستى احیاى شخصیت انسانى است , مى بایست از هر پرستشى و از هر پابندى جلوگیرى كند و حال آنكه تردیدى نیست كه اسلام آزادى از ماده را مقدمه تقید به معنى , و رهائى از دنیا را براى پابند شدن به آخرت , و ترك خرما را براى بدست آوردن خدا مى خواهد . عرفان كه به آزادى از هر چه رنگ تعلق پذیرد دعوت مى كند , استثنائى هم در كنارش قرار مى دهد .

حافظ مى گوید :
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى
كه خاطر از همه غمها به مهر او شاد است
فاش مى گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چكنم حرف دگر یاد نداد استادم !


از نظر عرفان از هر دو جهان باید آزاد بود اما بندگى عشق را باید گردن نهاد , لوح دل از هر رقم باید خالى باشد جز رقم الف قامت یار , تعلق خاطر به هیچ چیز نباید داشت جز به ماه رخسارى كه با مهر او هیچ غمى اثر ندارد یعنى خدا . از نظر فلسفه هاى به اصطلاح او مانیستى و انسانى , آزادى عرفانى دردى از بشر را دوا نمى كند زیرا آزادى نسبى است , آزادى از هر چیز براى یك چیز است , اسارت بالاخره اسارت است و وابستگى بستگى است , عامل آن هر چه باشد . آرى این است اشكالى كه در ذهن برخى از طرفداران مكاتب فلسفى جدید پدید مى آید . ما براى اینكه مطلب را درست روشن كنیم ناچاریم به برخى از مسائل فلسفى اشاره كنیم .

اولا ممكن است كسى بگوید : به طور كلى براى انسان نوعى شخصیت و (( خود )) فرض كردن و اصرار به اینكه شخصیت انسانى محفوظ بماند و (( خود )) انسانى تبدیل به غیر (( خود )) نشود مستلزم نفى حركت و تكامل انسان است , زیرا حركت دگرگونى و غیریت است , حركت چیزى بودن و چیز دیگر شدن است و تنها در سایه توقف و سكون و تحجر است كه یك موجود (( خود )) خویش را حفظ مى كند و به نا خود تبدیل نمى شود و به عبارت دیگر از خود بیگانه شدن لازمه حركت و تكامل است , از این رو برخى از قدماى فلاسفه حركت را به (( غیریت )) تعریف كرده اند . پس , از طرفى براى انسان نوعى (( خود )) فرض كردن و اصرار داشتن به محفوظ ماندن این خود و تبدیل نشدنش به (( ناخود )) و از طرفى از حركت و تكامل دم زدن , نوعى تناقض لاینحل است .

برخى براى اینكه از این تناقض رهائى یابند گفته اند : خود انسان اینست كه هیچ خودى نداشته باشد و به اصطلاح خودمان انسان عبارت است از (( لاتعینى )) مطلق , حد انسان بى حدى و مرز او بى مرزى , و رنگ او بى رنگى و شكل او بى شكلى و قید او بى قیدى و بالاخره ماهیت او بى ماهیتى است . انسان موجودى است فاقد طبیعت , فاقد هر گونه اقتضاء ذاتى , بى رنگ و بى شكل و بى ماهیت , هر حد و مرز و هر قید و هر طبیعت و هر رنگ و شكلى كه به او تحمیل كنیم خود واقعى او را از او گرفته ایم . این سخن به شعر و تخیل شبیه تر است تا فلسفه , لاتعینى مطلق و بى رنگى و بى شكلى م طلق , تنها به یكى از دو صورت ممكن است یكى اینكه یك موجود , كمال لایتناهى و فعلیت محض و بى پایان باشد یعنى وجودى باشد بى مرز و حد , محیط بر همه زمانها و مكانها و قاهر بر همه موجودات , آنچنانكه ذات پروردگار چنین است , براى چنین موجودى حركت و تكامل محال است زیرا حركت و تكامل عبور از نقص به كمال است و در چنین ذاتى نقص فرض نمى شود .

دیگر اینكه یك موجود فاقد هر فعلیت و هر كمال بوده باشد , یعنى امكان محض و استعداد محض و لا فعلیت محض باشد , همسایه نیستى و در حاشیه وجود واقع شده باشد , حقیقتى و ماهیتى نداشته باشد جز اینكه هر حقیقتى و ماهیتى و هر تعینى را مى پذیرد , چنین موجود با آنكه در ذات خود لا تعین محض است همواره در ضمن یك تعین موجود است و با آنكه در ذات خود بى رنگ و بى شكل است , همواره در پناه یك موجود رنگدار و شكلدار قرار گرفته است . این چنین موجود همان است كه فلاسفه آنرا (( هیولاى اولى )) و یا (( ماده المواد )) مى نامند هیولاى اولى در مراتب نزولى وجود در حاشیه وجود قرار گرفته است همچنانكه ذات باریتعالى در مراتب كمال , در حاشیه دیگر وجود قرار گرفته است با این تفاوت كه ذات باریتعالى حاشیه اى است كه بر همه متون احاطه دارد . انسان مانند همه موجودات دیگر در وسط این دو حاشیه قرار دارد نمى تواند فاقد هر گونه تعین بوده باشد , تفاوت انسان با سایر موجودات جهان در اینست كه تكامل انسان حدیقف ندارد . سایر موجودات در یك حد معین مى مانند و از آن تجاوز نمى كنند ولى انسان نقطه توقف ندارد .

انسان داراى طبیعت وجودى خاص است ولى برخلاف نظر فلاسفه اصالت ماهیتى كه ذات هر چیز را مساوى با ماهیت آن چیز مى دانستند و هر گونه تغییر ذاتى و ماهوى را تناقض و محال مى دانستند و همه تغییرات را در مرحله عوارض اشیاء قابل تصور مى دانستند , طبیعت وجودى انسان مانند هر طبیعت وجودى مادى دیگر سیال است با تفاوتى كه گفته شد , یعنى حركت و سیلان انسان حدیقف ندارد . برخى از مفسران قرآن در تعبیرات و تاویلات خود آیه كریمه یا اهل یثرب لا مقام لكم را به یثرب انسانیت حمل كرده اند , گفته اند این انسان است كه هیچ مقام معلوم و منزلگاه مشخص ندارد , هر چه پیش برود باز مى تواند به مقام بالاتر برود .

فعلا كارى به این جهت نداریم كه آیا حق این چنین تاویلاتى در آیات قرآن داریم یا نداریم , مقصود اینست كه علماى اسلامى انسان را این چنین مى شناخته اند . در حدیث معراج , آنجا كه جبرئیل از راه باز مى ماند و مى گوید یك بند انگشت دیگر اگر نزدیك گردم مى سوزم و رسول خدا باز هم پیش مى رود , رمزى از این حقیقت نهفته است . و باز چنانكه مى دانیم علماى اسلامى درباره صلوات , كه ما موظفیم وجوبا یا استحبابا بر رسول اكرم و آل اطهار او درود بفرستیم و از خداوند براى آنها رحمت بیشتر طلب كنیم , این بحث هست كه آیا صلوات براى رسول اكرم كه كاملترین انسان است مى تواند سودى داشته باشد ؟ یعنى آیا امكان بالا رفتن براى رسول اكرم هست ؟ و یا صلوات صددرصد به نفع صلوات فرستنده است و براى ایشان طلب رحمت كردن از قبیل طلب حصول حاصل است ؟

مرحوم سید علیخان در شرح صحیفه این بحث را طرح كرده است . گروهى از علما را عقیده بر اینست كه رسول اكرم دائما در حال ترقى و بالا رفتن است و هیچگاه این حركت متوقف نمى شود . آرى اینست مقام انسان , آنچه انسان را این چنین كرده است (( لا تعینى محض )) او نیست بلكه نوعى تعین است كه از آن به فطرت انسانى و امثال این امور تعبیر مى شود . انسان مرز و حد ندارد اما (( راه )) دارد , قرآن روى راه مشخص انسان كه از آن به صراط مستقیم تعبیر مى كند تكیه فراوان دارد , انسان (( مرحله )) ندارد به هر مرحله برسد نباید توقف كند اما (( مدار )) دارد یعنى در یك مدار خاص باید حركت كند , حركت انسان در مدار انسانى تكامل است نه در مدار دیگر , مثلا مدار سگ و خوك , و نه در خارج از هر مدارى , یعنى و نه در هرج و مرج .

منطق اگزیستانسیالیستى
از اینرو به حق بر اگزیستانسیالیسم كه مى خواهد منكر هر نوع تعین و رنگ و شكل براى انسان بشود و هر تقیدى ( ولو تقید به مدار و راه خاص ) را بر ضد انسانیت انسان مى داند و تنها بر آزادى و بى قیدى و تمرد و عصیان تكیه مى كند , ایراد گرفته اند كه لازمه این فلسفه , هرج و مرج اخلاقى و بى تعهد ى و نفى هر گونه مسؤولیت است .

آیا تكامل از خود بى خود شدن است ؟ اكنون مى توانیم به سخن اول خود برگردیم آیا حركت و تكامل مستلزم از خود بى خود شدن است ؟ آیا هر موجودى یا باید خودش خودش بماند و یا باید راه تكامل پیش گیرد ؟ پس انسان یا باید انسان بماند و یا متحول و متكامل گردد و تبدیل به غیر انسان گردد ؟

پاسخ اینست كه حركت و تكامل واقعى یعنى حركت شى ء به سوى غایت و كمال طبیعى خود , و به تعبیر دیگر حركت از راه مستقیم طبیعت و خلقت به هیچوجه مستلزم این نیست كه خود واقعى آن موجود تبدیل به خود دیگر گردد .آنچه خود واقعى یك موجود را تشكیل مى دهد (( وجود )) او است نه ماهیتش , تغییر ماهیت و نوعیت به هیچ وجه مستلزم تبدیل خود به ناخود نیست , صدرالمتالهین كه قهرمان این مساله است تصریح مى كند كه انسان نوعیت مشخص ندارد و مدعى است كه هر موجود متكامل , در مراتب تكامل , (( انواع )) است نه نوع , رابطه یك وجود ناقص با غایت و كمال طبیعى خود , رابطه یك شى ء با یك شى ء بیگانه نیست بلكه رابطه خود با خود است , رابطه خود ضعیف است با خود واقعى , آنجا كه شى ء به سوى كمال واقعى خود در حركت است از خود به سوى خود حركت مى كند و به تعبیرى مى توان گفت از ناخود به خود حركت مى كند . تخم گیاهى كه در زمین مى شكافد و از زمین مى دمد و رشد مى كند , ساقه و شاخه و برگ و گل مى دهد , از خود به سوى نا خود نرفته است , اگر خود آگاه مى بود و به غایت خویش شاعر مى بود احساس از خود بیگانگى نمى كرد . اینست كه عشق به كمال واقعى , عشق به خود برتر است , و عشق ممدوح , خودخواهى ممدوح است .

شیخ اشراق رباعى لطیفى دارد مى گوید :

هان تا سر رشته خرد گم نكنى
خود را ز براى نیك و بد گم نكنى
رهرو توئى و راه توئى منزل تو
هشدار كه راه خود به خود گم نكنى

پس از این مقدمات , اجمالا مى توانیم حدس بزنیم كه میان خواستن خدا , حركت به سوى خدا , تعلق و وابستگى به خدا , عشق به خدا , بندگى خدا , تسلیم به خدا با هر خواستن دیگر و حركت دیگر و وابستگى دیگر و عشق و بندگى و تسلیم دیگر تفاوت از زمین تا آسمان است , بندگى خدا بندگیى است كه عین آزادى است , تنها تعلق و وابستگیى است كه توقف و انجماد نیست , تنها غیر پرستى است كه از خود بیخود شدن و با خود بیگانه شدن نیست . چرا ؟ زیرا او كمال هر موجود است , مقصد و مقصود فطرى همه موجودات است : (( و ان الى ربك المنتهى )) . اكنون به نقطه اى رسیده ایم كه مى توانیم بیان قرآن را در زمینه اینكه فراموشى خدا فراموشى خود است , باختن خدا باختن همه چیز است , بریدن با خدا سقوط مطلق است , توضیح دهیم .

پی نوشت:
سیرى درنهج البلاغه ( صفحه : 284-293)