تبلیغات
شهید مطهر - اولیت و آخریت و ظاهریت و با طینت ذات حق ( خدا ) در نهج البلاغه
اولیت و آخریت و ظاهریت و با طینت  ذات حق ( خدا ) در نهج البلاغه
اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت حق
از جمله بحثهاى نهج البلاغه بحثهائى است درباره اینكه خداوند هم اول است و هم آخر , هم ظاهر است و هم باطن , البته این بحث مانند سایر مباحث مقتبس از قرآن مجید است و فعلا ما در مقام استناد به قرآن مجید نیستیم . خداوند اول است نه اولیت زمانى تا با آخریت او مغایر باشد , و ظاهر است نه بمعنى اینكه محسوس به حواس است تا با باطن بودن او دو معنى و دو جهت مختلف باشد اولیت او عین آخریت , و ظاهریت او عین باطنیت او است .

الحمد الله الذى لم یسبق له حال حالا فیكون اولا قبل ان یكون آخرا و یكون ظاهرا قبل ان یكون باطنا ... و كل ظاهر غیره غیر باطن و كل باطن غیره غیر ظاهر (خطبه 63) .

سپاس خدایرا كه هیچ حال و صفتى از او بر حال و صفتى دیگر تقدم ندارد تا اولیت او مقدم بر آخریتش , و ظاهریت او مقدم بر باطنیتش بوده باشد . . هر پیدائى جز او فقط پیداست و دیگر پنهان نیست و هر پنهانى جز او فقط پنهان است و دیگر پیدا نیست او است كه در عین اینكه پیدا است پنهان است و در عین اینكه پنهان است پیدا است .

لا تصحبه الاوقات و لا ترفده الادوات , سبق الاوقات كونه و العدم وجوده و الابتداء ازله (خطبه 184) .

زمانها او را همراهى نمى كنند ( در مرتبه ذات او زمان وجود ندارد ) و اسباب و ابزارها او را كمك نمى كنند . هستى او بر زمانها , و وجود او بر نیستى , و ازلیت او بر هر آغازى تقدم دارد . تقدم ذات حق بر زمان و بر هر نیستى و بر هر آغاز و ابتدائى یكى از لطیفترین اندیشه هاى حكمت الهى است و معنى ازلیت حق فقط این نیست كه او همیشه بوده است . شك نیست كه همیشه بوده است , اما همیشه بودن یعنى زمانى نبوده كه او نبوده است . ازلیت حق فوق همیشه بودن است , زیرا (( همیشه بودن )) مستلزم فرض زمان است , ذات حق علاوه بر اینكه با همه زمانها بوده است بر همه چیز , حتى بر زمان تقدم دارد و این است معنى (( ازلیت )) او . از اینجا معلوم مى شود كه تقدم او نوعى دیگر غیر از تقدم زمانى است .

الحمد لله الدال على وجوده بخلقه و بمحدث خلقه على ازلیته و باشتباههم على ان لا شبیه له لا تستلمه المشاعر و لا تحجبه السواتر (خطبه 150) .

سپاس خدایرا كه آفرینش دلیل بر هستى او و حدوث مخلوقاتش دلیل بر ازلیت او و مانند داشتن مخلوقاتش دلیل بر بیمانندى او است . از حواس پنهان است و دست حواس به دامن كبریائیش نمى رسد , و در عین حال هویداست و هیچ چیزى نمى تواند مانع و حاجب و پرده وجودش شود . یعنى او هم پیداست و هم پنهان است , او در ذات خود پیدا است , اما از حواس انسان پنهان است , پنهانى او از حواس انسان از ناحیه محدودیت حواس است نه از ناحیه ذات او . در جاى خود ثابت شده است كه وجود مساوى با ظهور است , و هر چه وجود كاملتر و قویتر باشد ظاهرتر است و بر عكس هر چه ضعیفتر و با عدم مخلوطتر باشد , از خود و از غیر پنهانتر است .

براى هر چیز دو نوع وجود است : (( وجود فى نفسه )) و (( وجود براى ما )) . وجود هر چیزى براى ما وابسته است به ساختمان قواى ادراكى ما و به شرائط خاصى كه باید باشد , و از اینرو ظهور نیز بر دو قسم است : ظهور فى نفسه و ظهور براى ما . حواس ما به حكم محدودیتى كه دارد فقط قادر است موجودات مقید و محدود و داراى مثل و ضد را در خود منعكس كند , حواس ما از آنجهت رنگها و شكلها و آوازها و غیر اینها را درك مى كنند كه به مكان و زمان محدود مى شوند , در یك جا هستند و در جائى دیگر نیستند , در یك زمان هستند و در زمانى دیگر نیستند , مثلا اگر روشنى همیشه و همه جا بطور یكنواخت مى بود قابل احساس نبود , اگر یك آواز بطور مداوم و یك نواخت شنیده شود هرگز شنیده نمى شود .

ذات حق كه صرف الوجود و فعلیت محض است و هیچ مكان و زمان او را محدود نمى كند نسبت به حواس ما باطن است اما او در ذات خود عین ظهور است و همان كمال ظهورش كه ناشى از كمال وجودش است سبب خفاى او از حواس ما است , جهت ظهور و جهت بطون در ذات او یكى است , او از آنجهت پنهان است كه در نهایت پیدائى است , او از شدت ظهور در خفاست .

یا من هواختفى لفرط نوره
الظاهر الباطن فى ظهوره

حجاب روى تو هم روى تو است در همه حال
نهان زچشم جهانى زبس كه پیدایى


پی نوشت:
سیرى درنهج البلاغه ( صفحه : 63-67)