تبلیغات
شهید مطهر - اعترافات شخصیتهاى اسلامى بر زیبایى و فصاحت خارق العاده سخنان على(ع)
اعترافات شخصیتهاى اسلامى بر زیبایى و فصاحت خارق العاده سخنان على(ع)
اعترافات
على (ع) یگانه كسى است بعد از رسول خدا كه مردم به حفظ و ضبط سخنانش اهتمام داشتند . ابن ابى الحدید از (( عبدالحمید كاتب )) كه در فن نویسندگى ضرب المثل است . (1) و در اوایل قرن دوم هجرى مى زیسته است نقل مى كند كه گفت هفتاد خطبه از خطبه هاى على (ع) را حفظ كردم و پس از آن ذهنم جوشید كه جوشید .

(( على الجندى )) نیز نقل مى كند كه از (( عبدالحمید )) پرسیدند : چه چیز تو را به این پایه از بلاغت رساند ؟ گفت : حفظ كلام الاصلع (2) = (( ازبر كردن عبدالرحیم بن نباته ضرب المثل خطباى عرب است در دوره اسلامى , وى اعتراف مى كند كه سرمایه فكرى و ذوقى خود را از على ( ع ) گرفته است . وى به نقل ابن ابى الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه مى گوید :(( صد فصل از سخنان على را حفظ كردم و به خاطر سپردم و همانها براى من گنجى پایان ناپذیر بود )) .

جاحظ , ادیب سخندان و سخن شناس معروف كه از نوابغ ادب است و در اوایل قرن سوم هجرى مى زیسته است و كتاب (( البیان و التبیین )) وى یكى از اركان چهارگانه ادب بشمار آمده است (3) مكرر در كتاب خویش ستایش و اعجاب فوق العاده خود را نسبت به سخنان على (ع) اظهار مى دارد . از گفته هاى وى بر مى آید كه در همانوقت سخنان فراوانى از على (ع) در میان مردم پخش بوده است . در جلد اول (( البیان و التبیین )) (4) راى و عقیده كسانى را نقل مى كند كه صحت و سكوت را ستایش , و سخن زیاد را , نكوهش كرده اند , جاحظ مى گوید :(( سخن زیاد كه نكوهش شده است سخن بیهوده است , نه سخن مفید و سودمند وگرنه على بن ابى طالب و عبدالله بن عباس نیز سخن فراوان داشته اند )) .

جاحظ در همان جلد اول (5) این جمله معروف را از على (ع) نقل مى كند : قیمه كل امرء ما یحسنه )) (6) . آنگاه بیش از نیم صفحه این جمله را ستایش مى كند و مى گوید : (( در همه كتاب ما , اگر جز این یك جمله نبود كافى , بلكه كفایت بود , بهترین سخن آن است كه كم آن , تو را از بسیارش , بى نیاز كند , و معنى در لفظ پنهان نشده باشد بلكه ظاهر و نمودار باشد )) .

آنگاه مى گوید : (( و كان الله عز و جل قد البسه من الجلاله و غشاه من نورالحكمه على حسب نیه صاحبه و تقوا قائله )) . (( گویا خداوند جامه اى از جلالت و پرده اى از نور حكمت متناسب با نیت پاك و تقواى گوینده اش , بر این جمله كوتاه پوشانیده است )) ...

جاحظ در همین كتاب , آنجا كه مى خواهد درباره سخنورى صعصعه بن صوحان (7) بحث كند مى گوید : (( از هر دلیلى بالاتر بر سخنورى او اینست كه على گاهى مى نشست و از او مى خواست سخنرانى كند )) .

سید رضى جمله معروفى در ستایش و توصیف سخنان مولى (ع) دارد : مى گوید : (( كان امیرالمومنین علیه السلام مشرع الفصاحه و موردها و عنه اخذت قوانینها و على امثلته حذا كل قائل خطیب و بكلامه استعان كل واعظ بلیغ و مع ذلك فقد سبق و قصروا , و تقدم و تاخروا , لان كلامه علیه السلام , الكلام الذى علیه مسحه من العلم الالهى و فیه عبقه من الكلام النبوى )) .

امیرالمؤمنین آبشخور فصاحت و ریشه و زادگاه بلاغت است . اسرار مستور بلاغت از وجود او ظاهر گشت و قوانین آن از او اقتباس شد . هر گوینده سخنور از او دنباله روى كرد صعصعه جزء افراد معدودى است كه در شب وفات امیرالمومنین در تشییع جنازه آن حضرت و مراسم تدفین او , در دل تاریك شب , شركت كرد . صعصعه پس از پایان تدفین , كنار قبر على (ع) ایستاد , یك دست روى قلب متهیج و پرطپش خود گذاشت و با دستى دیگر مشتى از خاك برداشت و بر سر خود ریخت و خطابه اى پر شور و پر هیجان در مجمع خاندان و یاران خاص على (ع) ایراد كرد . مرحوم مجلسى در جلد نهم بحار باب شهادت امیرالمومنین (ع) آن خطابه عالى را نقل كرده است .

و هر واعظ سخندانى از سخن او مدد گرفت , در عین حال به او نرسیدند و از او عقب ماندند . بدان جهت كه بر كلام او نشانه اى از دانش خدایى و بوئى از سخن نبوى موجود است . ابن ابى الحدید از علماء معتزلى قرن هفتم هجرى است , او ادیبى ماهر و شاعرى چیره دست است و چنانكه مى دانیم سخت شیفته كلام مولى است و مكرر در خلال كتاب خود شیفتگى خویش را ابراز مى دارد .

در مقدمه كتاب خویش مى گوید :(( به حق , سخن على را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خوانده اند , مردم همه دو فن خطابه و نویسندگى را از او فرا گرفته اند ... همین كافى است كه یك دهم بلكه یك بیستم آنچه مردم از سخنان على گرد آورده و نگهدارى كرده اند از سخنان هیچكدام از صحابه رسول اكرم با آنكه فصحایى در میان آنها بوده است , نقل نكرده اند , و باز كافى است كه مردى مانند جاحظ در البیان و التبیین و سایر كتب خویش ستایشگر او است )) .ابن ابى الحدید در جلد چهارم كتاب خود در شرح نامه امام به عبدالله بن عباس پس از فتح مصر به دست سپاهیان معاویه و شهادت محمد بن ابى بكر كه امام , خبر این فاجعه را براى عبدالله به بصره مى نویسد (8) .

مى گوید : (( فصاحت را ببین كه چگونه افسار خود را به دست این مرد داده و مهار خود را باو سپرده است , نظم عجیب الفاظ را تماشا كن , یكى پس از دیگرى مى آیند و در اختیار او قرار مى گیرند مانند چشمه اى كه خود به خود و بدون زحمت از زمین بجوشد , سبحان الله جوانى از عرب در شهرى مانند مكه بزرگ مى شود , با هیچ حكیمى برخورد نكرده است اما سخنانش در حكمت نظرى بالادست سخنان افلاطون و ارسطو قرار گرفته است , با اهل حكمت عملى معاشرت نكرده است اما از سقراط بالاتر رفته است , میان شجاعان و دلاوران تربیت نشده است زیرا مردم مكه تاجر پیشه بودند و اهل جنگ نبودند , اما شجاعترین بشرى , از كار در آمد كه بر روى زمین راه رفته است . از خلیل بن احمد پرسیدند : على ( ع ) شجاعتر است یا عنبسه و بسطام ؟ گفت (( عنبسه و بسطام را با افراد بشر باید مقایسه كرد , على مافوق افراد بشر است )) .

این مرد فصیحتر از سحبان بن وائل و قس بن ساعده از كار در آمد و حال آنكه قریش كه قبیله او بودند افصح عرب نبودند , افصح عرب (( جرهم )) است هر چند زیركى زیادى ندارند ... )) .

در آئینه این عصر
از چهارده قرن پیش تاكنون . جهان هزاران رنگ به خود گرفته , فرهنگ ها تغییر و تحول یافته و ذائقه ها دگرگون شده است , ممكن است كسى بپندارد كه فرهنگ قدیم و ذوق قدیم سخن على را مى پسندید و در برابرش خاضع بود , فكر و ذوق جدید بنحو دیگرى قضاوت مى كند , اما باید بدانیم كه سخن على (ع) چه از نظر صورت و چه از نظر معنى محدود به هیچ زمان و هیچ مكانى نیست , انسانى و جهانى است , ما بعد در این باره بحث خواهیم كرد فعلا به موازات اظهار نظرهایى كه در قدیم در این زمینه شده است اظهار نظرهاى صاحب نظران عصر خود را اندكى منعكس مى كنیم .

مرحوم (( شیخ محمد عبده )) مفتى اسبق مصر از افرادى است كه تصادف و دورى از وطن او را با نهج البلاغه آشنا مى كند و این آشنایى به شیفتگى مى كشد و شیفتگى به شرح این صحیفه مقدس و تبلیغ آن در میان نسل جوان عرب , منجر مى گردد .

وى در مقدمه شرح خود مى گوید : (( در همه مردم عرب زبان , یك نفر نیست مگر آنكه معتقد است سخن على (ع) بعد از قرآن و كلام نبوى , شریفترین و بلیغ ترین و پرمعنى ترین و جامعترین سخنان است )) .

على الجندى رئیس دانشكده علوم در دانشگاه قاهره در مقدمه كتاب (( على بن ابى طالب , شعره و حكمه )) درباره نثر على ( ع ) مى گوید : (( نوعى خاص از آهنگ موسیقى كه بر اعماق احساسات پنجه مى افكند در این سخنان هست , از نظر سجع , چنان منظوم است كه مى توان آنرا (( شعر منثور )) نامید )) .

وى از قدامه بن جعفر نقل مى كند كه گفته است :(( برخى در سخنان كوتاه , توانایند و برخى در خطبه هاى طولانى , و على در هر دو قسمت بر همه پیشى گرفته است , همچنانكه در سایر فضیلتها )) .(( طه حسین )) ادیب و نویسنده معروف مصرى معاصر , در كتاب (( على و بنوه )) داستان مردى را نقل مى كند كه در جریان جنگ جمل دچار تردید مى شود , با خود مى گوید چطور ممكن است شخصیت هایى از طراز طلحه و زبیر برخطا باشند ؟ ! درد دل خود را با خود على ( ع ) در میان مى گذارد و از خود على مى پرسد كه مگر ممكن است چنین شخصیتهاى عظیم بى سابقه اى برخطا روند ؟ على به او مى فرماید : (( انك لملبوس علیك , ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال , اعرف الحق تعرف اهله , و اعرف الباطل تعرف اهله )) .

یعنى تو سخت در اشتباهى , تو كار واژگونه كرده اى , تو به جاى اینكه حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیتها قرار دهى , عظمتها و حقارتها را كه قبلا با پندار خود فرض كرده اى , مقیاس حق و باطل قرار داده اى , تو مى خواهى حق را با مقیاس افراد بشناسى ! برعكس رفتار كن ! اول خود حق را بشناس , آن وقت اهل حق را خواهى شناخت , خود باطل را بشناس , آنوقت اهل باطل را خواهى شناخت , آنوقت دیگر اهمیت نمى دهى كه چه كسى طرفدار حق است و چه كسى طرفدار باطل , و از خطا بودن آن شخصیتها در شگفت و تردید نخواهى بود . (( طه حسین )) پس از نقل جمله هاى بالا مى گوید :(( من پس از وحى و سخن خدا , جوابى پر جلال تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمى شناسم )) .

(( شكیب ارسلان )) ملقب به امیرالبیان یكى دیگر از نویسندگان زبر دست عرب در عصر حاضر است . در جلسه اى كه به افتخار او در مصر تشكیل شده بود , یكى از حضار مى رود پشت تریبون و ضمن سخنان خود مى گوید : دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده اند كه به حق شایسته اند (( امیر سخن )) نامیده شوند : یكى على بن ابى طالب و دیگرى شكیب )) . شكیب ارسلان با ناراحتى برمى خیزد و پشت تریبون قرار مى گیرد و از دوستش كه چنین مقایسه اى به عمل آورده گله مى كند و مى گوید : (( من كجا و على بن ابى طالب كجا ! من بند كفش على هم به حساب نمى آیم )) (9) .

(( میخائیل نعیمه )) نویسنده مسیحى معاصر لبنانى در مقدمه كتاب (( الامام على )) تالیف جرج جورداق مسیحى لبنانى , مى گوید : (( على تنها در میدان جنگ قهرمان نبود , در همه جا قهرمان بود : در صفاى دل , پاكى وجدان , جذابیت سحر آمیز بیان , انسانیت واقعى , حرارت ایمان , آرامش شكوهمند , یارى مظلومان , تسلیم حقیقت بودن در هر نقطه و هر جا كه رخ بنماید , او در همه این میدانها قهرمان بود )) .سخن خود را پایان مى دهیم و بیش از این به نقل ستایش افراد و اشخاص نمى پردازیم ستایشگر سخن على (ع) ستایشگر خود است .

مادح خورشید , مداح خود است
كه دو چشمم روشن و نامرمداست .


سخن خود را در این زمینه به سخن خود على (ع) پایان مى دهیم : روزى یكى از اصحاب على (ع) خواست خطابه اى ایراد كند , نتوانست و زبانش به اصطلاح بند آمد , على فرمود : همانا زبان , پاره اى از انسان است و در اختیار ذهن او , اگر ذهن نجوشد و واپس رود از زبان كارى ساخته نیست , اما آنگاه كه ذهن باز شود مهلت به زبان نمى دهد . سپس فرمود : (( و انا لامراء الكلام و فینا تنشبت عروقه و علینا تهدلت غصونه )) . همانا ما فرماندهان سپاه سخنیم , ریشه درخت سخن در میان ما دویده و جا گرفته و شاخه هایش بر سر ما آویخته است ( 10)

جاحظ در (( البیان و التبیین )) از عبدالله بن الحسن بن على ( عبدالله محض ) نقل مى كند كه على (ع) فرموده است : ما به پنج خصلت از دیگران ممتازیم :(( فصاحت , زیبایى رخسار , گذشت و اغماض , شجاعت و دلیرى , محبوبیت در میان زنان )) (11) .


پی نوشت:
سیرى درنهج البلاغه ( صفحه : 11-21)


1 - وى (( كاتب مروان بن محمد )) آخرین خلیفه اموى است , ایرانى الاصل و استاد ابن مقفع دانشمند و نویسنده معروف است , درباره اش گفته اند : نویسندگى با عبدالحمید , آغاز شد و با (( ابن العمید )) پایان یافت . ابن العمید وزیر آل بویه بود .
2 - اصلع : یعنى كسى كه موى جلو سرش ریخته است عبدالحمید با اینكه عملا فضیلت و كمال مولى را اعتراف مى كند , به حكم وابستگى اموى , نام آن حضرت را با تعبیر طنز آمیزى مى آورد . سخنان على )) .
3 - سه ركن دیگر عبارت است از : (( ادب الكاتب ابن قتیبه )) , (( الكامل مبرد )) , (( النوادر ابى على قالى )) مقدمه البیان و التبیین نقل از مقدمه ابن خلدون .
4 - صفحه 202 .
5 - صفحه 83 .
6 - ارزش هر كسى همان است كه مى داند .
7 - وى از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین است و از خطباى معروف است , هنگامى كه مولى پس از عثمان خلیفه شد خطاب به آن حضرت گفت : زینت الخلافه و مازانتك و رفعتها و ما رفعتك و هى الیك و احوج منك الیها )) یعنى (( تو با قبول خلافت , به آن زینت بخشیدى و جلال دادى اما خلافت , تو را زینت نبخشید و جلال نداد , تو به خلافت رفعت دادى و مقامش را بالا بردى ولى خلافت به تو رفعت نداد و مقام تو را بالا نبرد , خلافت به تو نیازمندتر است از تو به خلافت )) .
8 - نامه با این جمله آغاز مى شود : (( اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر رحمه الله قد استشهد )) ( نامه 35 از بخش نامه ها نهج البلاغه ) .
9 - این داستان را دانشمند معاصر محمد جواد مغنیه مقیم لبنان در احتفالى كه به افتخار ایشان در مشهد مقدس , در چند سال پیش تشكیل شده بوده است نقل كرده بودند .
10 - نهج البلاغه , بخش خطبه ها .
11 - جلد 2 صفحه 99 .