تبلیغات
شهید مطهر - ارزش و جایگاه دنیا و راه برخورد صحیح با دنیا از نظر قرآن و نهج البلاغه
ارزش و جایگاه دنیا و راه برخورد صحیح با دنیا از نظر قرآن و نهج البلاغه
از دیدگاه اسلام نه جهان بیهوده آفریده شده و نه انسان به غلط آمده است و نه علائق طبیعى و فطرى انسان امورى نبایستنى است , پس آنچه مذموم است و نبایستى است و مورد توجه قرآن و نهج البلاغه است چیست ؟

این جا باید مقدمه اى ذكر كنیم :
انسان خصیصه اى دارد كه ایده آل جو و كمال مطلوب خواه آفریده شده است , در جستجوى چیزى است كه پیوندش با او بیش از یك ارتباط معمولى باشد . به عبارت دیگر : انسان در سرشت خویش پرستنده و تقدیس كننده آفریده شده است و در جستجوى چیزى است كه او را منتهاى آرزوى خویش قرار دهد و (( او )) همه چیزش بشود . اینجا است كه اگر انسان خوب رهبرى نشود و خود از خود مراقبت نكند , ارتباط و (( علاقه )) او به اشیاء به (( تعلق )) و (( وابستگى )) تغییر شكل مى دهد , (( وسیله )) به (( هدف )) استحاله مى شود , (( رابطه )) به صورت (( بند )) و (( زنجیر )) در مى آید , حركت و تلاش و آزادى مبدل به توقف و رضایت و اسارت مى گردد .

اینست آن چیزى كه نبایستنى است و برخلاف نظام تكاملى جهان است و از نوع نقص و نیستى است نه كمال و هستى , و اینست آن چیزى كه آفت انسان و بیمارى خطرناك انسان است و اینست آن چیزى كه قرآن و نهج البلاغه انسانرا نسبت به آن هشدار مى دهند و اعلام خطر مى كنند . بدون شك اسلام , جهان مادى و زیست در آنرا , ولو بهزیستى در حد اعلا را , شایسته این كه كمال مطلوب انسان قرار گیرد نمى داند , زیرا اولا در جهان بینى اسلامى جهان ابدى و جاویدان , در دنبال این جهان مى آید كه سعادت و شقاوتش محصول كارهاى نیك و بد او در این جهان است و ثانیا مقام انسان و ارزشهاى عالى انسان برتر و بالاتر از اینست كه خویشتن را (( بسته )) و اسیر , و (( برده )) مادیات این جهان نماید .

اینست كه على (ع) مكرر به این مطلب اشاره مى كند كه دنیا خوب جائى است اما براى كسى كه بداند این جا قرارگاه دائمى نیست , گذرگاه و منزلگاه او است : (( و لنعم دار ما لم یرض بها دارا )) (نهج البلاغه , خطبه 221) . خوب خانه اى است دنیا , اما براى كسى كه آن را خانه خود ( قرارگاه خود ) نداند .

(( الدنیا دار مجاز لا دار قرار , فخذوا من ممركم لمقركم )) (نهج البلاغه , خطبه 201) .
دنیا خانه بین راه است نه خانه اصلى و قرارگاه دائمى .

از نظر مكتب هاى انسانى جاى هیچگونه شك و تردید نیست كه هر چیزى كه انسان را به خود ببندد و در خود محو نماید بر ضد شخصیت انسانى است زیرا او را راكد و منجمد مى كند , سیر تكامل انسان لایتناهى است و هر گونه توقفى و ركودى و (( بستگیى )) بر ضد آن است . ما هم در این جهت بحثى نداریم یعنى این مطلب را به صورت كلى مى پذیریم سخن در دو مطلب دیگر است :

یكى اینكه آیا قرآن , و به پیروى قرآن نهج البلاغه , چنین بینشى دارد درباره روابط انسان و جهان ؟ آیا واقعا آن چیزى كه قرآن محكوم مى كند علاقه به معنى (( بستگى )) و كمال مطلوب قرار دادن است كه ركود است و توقف است و سكون است و نیستى است و بر ضد حركت و تعالى و تكامل است ؟ آیا قرآن , مطلق علائق و عواطف دنیوى را در حدى كه به شكل كمال مطلوب و نقطه توقف در نیاید محكوم نمى سازد ؟

دیگر اینكه اگر بنا باشد , بسته بودن به چیزى و كمال مطلوب قرار گرفتن چیزى , مستلزم اسارت و در بند قرار گرفتن انسان و در نتیجه ركود و انجماد او باشد چه فرقى مى كند كه آن چیز مورد علاقه خدا باشد یا چیز دیگر ؟

قرآن هر بستگى و بندگى را نفى كند و به هر نوع آزادى معنوى و انسانى دعوت كند , هرگز بستگى به خدا و بندگى خدا را نفى نمى كند و به آزادى از خدا براى كمال آزادى دعوت نمى نماید , بلكه بدون تردید دعوت قرآن بر اساس آزادى از غیر خدا و بندگى خدا , تمرد از اطاعت غیر او و تسلیم در برابر او , استوار است . كلمه (( لااله الاالله )) كه پایه اساسى بناى اسلام است بر نفیى و اثباتى , سلبى و ایجابى , كفرى و ایمانى , تمردى و تسلیمى , استوار است : نفى و سلب و كفر و تمرد نسبت به غیر حق , و اثبات و ایجاب و ایمان و تسلیم نسبت به ذات حق . شهادت اول اسلام یك (( نه )) فقط نیست همچنانكه تنها یك (( آرى )) نیست , تركیبى است از (( نه )) و (( آرى )) . اگر كمال انسانى و تكامل شخصیت انسانى ایجاب مى كند كه انسان از هر قیدى و هر اطاعتى و هر تسلیمى و هر بردگى رها و آزاد باشد و در مقابل همه چیز (( عصیان )) بورزد و استقلال داشته باشد و هر (( آرى )) را نفى كند و براى اینكه آزادى مطلق به دست آورد (( نه )) محض باشد ( آنچنانكه اگزیستانسیالیسم مى گوید ) چه فرق مى كند كه آن چیز خدا باشد یا غیر خدا ؟ و اگر بنا است انسان اسارتى و اطاعتى و قیدى و تسلیمى بپذیرد و در یك نقطه توقف كند , باز هم چه فرق مى كند كه آن چیز خدا باشد یا غیر خدا ؟

یا اینكه فرق است میان ایده آل قرار گرفتن خدا و غیر خدا , خدا تنها وجودى است كه بندگى او عین آزادى است و در او گم شدن عین به خود آمدن و شخصیت واقعى خویش را باز یافتن است اگر چنین است مبنا و ریشه و بنیادش چیست ؟ و چگونه مى توان آنرا توجیه كرد ؟به عقیده ما در اینجا ما به یكى از درخشانترین و مترقى ترین معارف انسانى و اسلامى مى رسیم . اینجا یكى از جاهایى است كه علو و عظمت منطق اسلام از یك طرف و حقارت و كوچكى منطقهاى دیگر از طرف دیگر نمودار مى گردد . در فصول آینده پاسخ این پرسش را خواهیم یافت .

ارزش دنیا از نظر قرآن و نهج البلاغه
رابطه انسان و دنیا اگر به صورت وابستگى انسان و طفیلى بودنش در آید , موجب محو و نابودى تمام ارزشهاى عالى انسان مى گردد . ارزش انسان به كمال مطلوبهایى است كه جستجو مى كند . بدیهى است كه اگر فى المثل مطلوبى بالاتر از سیر كردن شكم خودش نداشته باشد و تمام تلاشها و آرزوهایش در همین حد باشد ارزشى بیشتر از (( شكم )) نخواهد داشت , اینست كه على ( ع ) مى فرماید : (( آن كس كه همه هدفش پر كردن شكم است ارزشش با آنچه از شكم خارج مى گردد برابر است )) .

همه سخنها درباره چگونگى ارتباط انسان و جهان است كه به چه كیفیت و به چه شكل باشد ؟ در یك شكل , انسان محو و قربانى مى شود , به تعبیر قرآن به حكم اینكه هر جوینده در حد پائین تر از هدف و كمال مطلوب خویش است (( اسفل سافلین )) مى گردد , پست ترین , منحط ترین , و ساقط ترین موجود جهان مى شود , تمام ارزشهاى عالى و مختصات انسانى او از میان مى رود , و در یك شكل دیگر برعكس , دنیا و اشیاء آن فداى انسان مى گردد و در خدمت انسان قرار مى گیرد و انسان ارزشهاى عالى خویش را باز مى یابد , اینست كه در حدیث قدسى آمده است : (( یا ابن آدم خلقت الاشیاء لاجلك و خلقتك لاجلى )) . همه چیز براى انسان آفریده شده و انسان براى خدا .

در فصل پیش دو عبارت از نهج البلاغه به عنوان شاهد سخن كه آنچه در نهج البلاغه محكوم است چگونگى حاصل ارتباط انسان و جهان طبیعت است كه ما از آن به (( وابستگى )) و (( تعلق )) و امثال اینها تعبیر كردیم , آوردیم . اكنون شواهدى از خود قرآن , و سپس شواهد دیگرى از نهج البلاغه مى آوریم : آیات قرآنى درباره رابطه انسان و دنیا دو دسته است , یك دسته زمینه و مقدمه گونه اى است براى دسته دیگر , در حقیقت دسته اول در حكم صغرا و كبراى یك قیاس است و دسته دوم در حكم نتیجه آن .

دسته اول آیاتى است كه تكیه بر تغییر و ناپایدارى و عدم ثبات این جهان دارد , در این گونه آیات , واقعیت متغیر و ناپایدار و گذراى مادیات , آنچنان كه هست , ارائه مى شود , مثلا گیاهى را مثل مى آورد كه از زمین مى روید , ابتدا سبز و خرم است و بالندگى دارد اما پس از چندى به زردى مى گراید و خشك مى شود و باد حوادث آن را خرد مى كند . و مى شكند و در فضا پراكنده مى سازد , آنگاه مى فرماید اینست مثل زندگى دنیا .

بدیهى است كه انسان چه بخواهد و چه نخواهد , بپسندد یا نپسندد , از نظر زندگى مادى گیاهى بیش نیست كه چنین سرنوشتى قطعى در انتظارش است , اگر بنا است كه برداشتهاى انسان واقع بینانه باشد نه خیالبافانه و اگر انسان با كشف واقعیت آنچنانكه هست مى تواند به سعادت خویش نائل گردد نه با فرضهاى و همى و واهى و آرزوئى , باید همواره این حقیقت را نصب العین خویش قرار دهد و از آن غفلت نورزد .

این دسته از آیات زمینه است براى اینكه مادیات را از صورت معبودها و كمال مطلوبها خارج سازد . در كنار این آیات و بلكه در ضمن این آیات فورا این نكته گوشزد مى شود كه ولى اى انسان , جهانى دیگر , پایدار و دائم , هست : مپندار كه آنچه هست همین امور گذرا و غیر قابل هدف قرار گرفتن است پس زندگى پوچ است و حیات بیهوده است .

دسته دوم آیاتى است كه صریحا مشكل ارتباط انسان را روشن مى كند , در این آیات است كه صریحا مى بینیم آن شكلى كه محكوم شده است (( تعلق )) یعنى (( بستگى )) و (( اسارت )) و (( رضایت دادن )) و (( قناعت كردن )) به این امور گذرا و ناپایدار است , این آیات است كه جوهر منطق قرآن را در این زمینه روشن مى كند :

1 - (( المال و البنون زینه الحیوه الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربك ثوابا و خیر املا )) (سوره كهف آیه 18) . ثروت و فرزندان , آرایش زندگى دنیاست و كارهاى پایدار و شایسته ( كارهاى نیكى كه پس از مردن انسان نیز باقى مى ماند و نفعش به مردم مى رسد ) از نظر پاداشى كه در نزد پروردگار دارند و از نظر اینكه انسان به آنها دل ببندد و آرزوى خویش را در آنها متمركز كند , بهتر است . مى بینیم كه در این آیه , سخن از چیزى است كه نهایت آرزو است , نهایت آرزو آنچیزى است كه انسان به خاطر او زنده است و بدون آن , زندگى برایش پوچ و بى معنى است .

2 - ان الذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیوه الدنیا و اطمانوا بها و الذین هم عن آیاتنا غافلون (سوره یونس آیه 10) . آنانكه (( امید ملاقات )) ما را ندارند ( مى پندارند زندگى دیگرى كه در آنجا پرده ها پس مى رود و حقایق آشكار مى شود در كار نیست ! ) و (( رضایت داده )) و قناعت كرده اند به زندگى دنیا و بدان دل بسته و (( آرام گرفته اند )) و آنانكه از آیات و نشانه هاى ما غافلند . در این آیه آنچه نفى شده و (( نبایستنى )) تلقى شده است , (( امید به زندگى دیگر نداشتن )) و به مادیات (( رضایت دادن )) و قانع شدن و (( آرام گرفتن )) است .

3 - فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم یرد الا الحیوه الدنیا ذلك مبلغهم من العلم (سوره النجم آیه 29) .
از آنان كه از یاد ما روگردانده و (( جز زندگى دنیا هدف و غایت و مقصدى ندارند )) روى برگردان , اینست مقدار دانش آنها .

4 - . ... و فرحوا بالحیوه الدنیا و ما الحیوه الدنیا فى الاخره الا قلیل (سوره الرعد آیه 12) .
... آنان به زندگى دنیا (( شادمان و دلخوش )) شده اند , در صورتى كه زندگى دنیا در جنب آخرت جز اندك نیست .

5 - یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون (سوره روم آیه 30) .

تنها به (( ظواهر و نمودهائى )) از زندگى دنیا آگاهى دارند و از آخرت ( جهان ماوراء نمودها و پدیده ها ) بى خبر و ناآگاهند . از برخى آیات دیگر نیز همین معنى به خوبى استفاده مى شود , در همه این آیات آنچه در رابطه انسان و جهان نفى شده و (( نبایستنى )) تلقى شده , اینست كه دنیا (( نهایت آرزو )) و شیئى كه به آن (( رضایت )) داده شده و به آن قناعت شده است , شیئى كه مایه (( دلخوشى )) و سرگرمى است و آدمى (( آرامش )) خویش را در آن مى خواهد بیابد , واقع شود . این شكل رابطه است كه به جاى اینكه دنیا را مورد بهره بردارى انسان قرار دهد انسان را قربانى ساخته و از انسانیت ساقط كرده است .

در نهج البلاغه نیز به پیروى از قرآن به همین دو دسته بر مى خوریم , دسته اول كه بیشترین آنها است با موشكافیهائى دقیق و تشبیهات و كنایات و استعاراتى بلیغ و آهنگى موثر , ناپایدارى جهان و غیر قابل دلبستگى آن , تشریح شده است . و دسته دوم نتیجه گیرى است كه عینا همان نتیجه گیرى قرآن است .
در خطبه 32 مردم را ابتداء به دو گروه تقسیم مى كند : اهل دنیا و اهل آخرت , اهل دنیا به نوبه خود به چهار گروه تقسیم شده اند :

گروه اول مردمى آرام و گوسفند صفت مى باشند , و هیچگونه تباهكارى نه به صورت زور و تظاهر و نه به صورت فریب و زیر پرده , از آنها دیده نمى شود , ولى تنها به این دلیل كه عرضه اش را ندارند , اینها آرزویش را دارند , اما قدرتش را ندارند .

گروه دوم هم آرزویش را دارند و هم همت و قدرتش را , دامن به كمر زده , پول و ثروت گرد مى آرند , یا قدرت و حكومت به چنگ مى آورند , و یا مقاماتى را اشغال مى كنند و از هیچ فسادى كوتاهى نمى كنند .

گروه سوم گرگانى هستند كه در لباس گوسفند , جو فروشانى هستند گندم نما , اهل دنیا , اما در سیماى اهل آخرت , سرها را به علامت قدس فرو مى افكنند , گامها را كوتاه بر مى دارند , جامه را بالا مى زنند , در میان مردم آنچنان ظاهر مى شوند كه اعتمادها را به خود جلب كنند و مرجع امانات مردم قرار گیرند .

گروه چهارم در حسرت آقائى و ریاست به سر مى برند و در آتش این آرزو مى سوزند اما حقارت نفس , آنان را خانه نشین كرده است و براى اینكه پرده روى این حقارت بكشند , به لباس اهل زهد در مى آیند .

على (ع) این چهار گروه را على رغم اختلافاتیكه از نظر برخوردارى و محرومیت , و از نظر روش و سبك , و از نظر روحیه دارند جمعا یك گروه مى داند : اهل دنیا , چرا ؟ براى اینكه همه آنها در یك خصیصه مشتركند : و آن اینكه همه آنها مرغانى هستند كه به نحوى , مادیات دنیا آنها را شكار كرده و از رفتار و پرواز انداخته است , انسانهائى هستند اسیر و برده .

در پایان خطبه به توصیف گروه مقابل ( اهل - آخرت ) مى پردازد . در ضمن توصیف این گروه مى فرماید :(( و لبئس المتجر , ان ترى الدنیا لنفسك ثمنا )) . بد معامله اى است كه شخصیت خود را با جهان برابر كنى , و براى همه جهان ارزشى مساوى با انسانیت خویش قائل شوى , جهان را به بهاى انسانیت خویش بخرى .

ناصر خسرو در این مضمون مى گوید :

تیز نگیرد جهان , شكار , مرا
نیست دگر باغمانش , كار , مرا
لاجرم اكنون جهان شكار من است
گر چه همى داشت او , شكار , مرا
گر چه همى خلق را فكار كند
كرد نیارد جهان , فكار , مرا
جان من از روزگار برتر شد
بیم نیاید زروزگار , مرا


این مضمون , در كلمات پیشوایان اسلام زیاد دیده مى شود كه مساله , مساله قربانى شدن انسانیت است , انسانیت انسان است كه به هیچ قیمتى نباید از دست برود .امیرالمؤمنین (ع) در وصیت معروف خود به امام حسن (ع) كه جزو نامه هاى نهج البلاغه است مى فرماید :(( اكرم نفسك من كل دنیه , فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك ثمنا )) . نفس خویش را از آلودگى به پستیها گرامى بدار , كه در برابر آنچه از خویشتن خویش مى پردازى , بهائى نخواهى یافت .

امام صادق (ع) , به نقل از بحارالانوار در شرح احوال آن حضرت مى فرمود : (( اثامن بالنفس النفیسه ربها و لیس لها فى الخلق كلهم ثمن )) . همانا با خویشتن گرانبها و انسانیت گرانقدر خودم در همه هستى تنها یك چیز را قابل معامله مى دانم و آن پروردگار است دیگر در همه ماسوابهائى كه ارزش برابرى داشته باشد وجود ندارد .

در تحف العقول مى نویسد : از امام سجاد (ع) سؤال شد : چه كسى از همه مردم مهمتر است ؟ فرمود : آنكس كه همه دنیا را با خویش برابر نداند . به این مضمون احادیث زیادى هستند كه براى پرهیز از اطاله از نقل آنها خوددارى مى كنم . از تعمق در قرآن و نهج البلاغه و سایر سخنان پیشوایان دین روشن مى شود كه اسلام ارزش جهان را پائین نیاورده است ارزش انسان را بالا برده است , اسلام جهان را براى انسان مى خواهد نه انسان را براى جهان , هدف اسلام احیاى ارزشهاى انسان است نه بى اعتبار كردن ارزشهاى جهان .

پی نوشت:
سیری در نهج البلاغه
( صفحه : 271-283)